حسن پيرنيا ( مشير الدوله ) و عباس اقبال آشتيانى

266

تاريخ ايران از آغاز تا انقراض سلسله قاجاريه ( فارسى )

و مخدومين خود بودند تا آنجا كه هر دربارى كه عدّهء شعرا و فضلاى آن بيشتر و نام و نشان ايشان معروفتر و درخشان‌تر بود بر دربارهاى ديگر فخر ميفروخت و محمود كه در عصر خود نميتوانست دربارى را از هيچ جهت نامىتر از دربار غزنه ببيند هرجا از اين شعرا و دانشمندان اثرى مىيافت آنان را بوعد و وعيد بغزنين ميكشاند چنان كه غضايرى را از دربار مجد الدّوله از رى با دادن صلات فراوان پيش خود خواند و از خوارزمشاه فرستادن ابو على سينا و ابو ريحان بيرونى و ابو سهل مسيحى و ابو نصر بن عراق و ابو الخير بن خمّار را كه مايهء رونق دربار جرجانيّه بودند خواست و از ايشان ابو على سينا و ابو سهل مسيحى كه از تعصّب محمود بيم داشتند بپناه آل زيار و آل بويه شتافتند و بقيّه كه در جرجانيّه مانده بودند پس از فتح آنجا اضطرارا در دستگاه محمود داخل شدند . تعصّب محمود و سخن‌ناشناسى او ويرا بر آن داشته است كه با فردوسى كه بمذهبى غير از مذهب سلطان معتقد بود ، بپستى و زشتى معامله نمايد و اين گويندهء بلندمقام را برنجاند و ذكرى ناستوده از خود در تاريخ بجا گذارد و حق با فردوسى است كه گويد : بدانش نبد شاه را دستگاه * و گرنه مرا برنشاندى بگاه 2 - سلطان محمود در مذهب حنفى تعصّب مفرط داشت و چون در ايام او بر اثر تبليغات دعاة اسماعيلى در ماوراء النّهر و خراسان عدّهء كثيرى از مردم بآئين اسماعيلى يا مذاهب ديگر شيعه گرويده بودند محمود هر كجا از ايشان نشان مىيافت آنان را به سختى تمام ميكشت مخصوصا به آن علّت كه دعاة اسماعيلى اهل ايران را بپيروى از خلفاى فاطمى مصر ميخواندند و اين خلفا هم مدّعى بنى عبّاس مخدومين محمود بودند اين سلطان غالب كسانى را كه بر دين حنفى نميرفتند بتهمت قرمطى ( يعنى اسماعيلى و طرفدار فاطميّون ) تعقيب ميكرد و بقتل مىرساند و در اين راه پيش او قرامطه و معتزله و حكما همه يك حكم داشتند چنان كه ياران مجد الدّوله را بجرم معتزلى بودن از دم شمشير گذراند و قسمت اعظم كتابخانهء نفيس او را طعمهء آتش كرد و فرستادهء خليفهء